گل

گلی در میان سنگ ها غچه کرده.آفتاب به او لبخند می زند…
باد نوازشش می کند…
باران می بوسدش…
سنگ هاگرمش می کنند…
و غنچه باز می شود.

گل ، پف فیل ، کاروان شادی

خیمه ی بزرگی در وسط میدان شهر برپا شده بود.شبعده بازها همان ها که از توی کلاه سیاه بلندشان با یک چوبدستی خرگوشی برای بچه ها در می می آورند و دسته گلی را به زنان زیبا می دهند و حیوان های آموزش دیده با صاحبانشان در آن خیمه جمع شده بودند.کاوران شادی توی شهر ها می چرخید.این ماه فقط در این شهر بود.پسرک ولگرد اولین بار آگهی فروش بلیت را روی شیشه ی مغازه ای دید.با پولی که داشت چند دسته گل خرید و به هر زور که می شد همه ی آن ها را با قیمت بالاتر فروخت.توانست پول بلیت را در بیاورد.آخرین اجرای سیرک امشب بود.پسرک خوشحال بود.آن شب شب سردی بود.مردم با لباس های گرم و شال و کلاه می آمدند و جلوی ورودی خیمه ی بزرگ رنگارنگ پف فیل می خریدند.آنطرف تر هم مردی شیشه های نوشابه را کنار هم چیده بود و داد می زد : نوشابه!نوشابه!پسرک توی صف بلیت ایستاد.مردم چپ چپ نگاهش می کردند.وقتی نوبتش شد مرد بلیت فروش توجهی نکرد.پسرک گفت : آقا…مرد با انگشتش کاغذی را روی دیوار نشان داد : ورود گداها ممنوع!پسرک ساکت ماند.مرد بلند گفت : بعدی!نفر بعدی پسرک را کنار زد و جلو آمد.پسرک به سمت درختی دوید و از خشم به درخت لگد زد.بعد به آن تکیه داد و شروع کرد به گریه کردند. با حسرت به آدم هایی که خندان وارد خیمه می شدند نگاه می کرد.به بچه هایی که دست مادر و پدرشان را گرفته بودند و وارد خیمه می شدند.دست توی جیبش کرد پولها را بیرون آورد.با آن پول ها چه کار می توانست بکند؟ کاروان شادی از آن جا رفت.پسرک بیشتر گل خرید.همه شان را گران تر فروخت.با آن پول گل های خوشگل تر و بهتر خرید.گران تر فروخت.با پول آن ها برای خودش کفش خرید.باز گل خرید.برای خودش لباس خرید.باز گل خرید.گران تر فروخت.بعد تصمیم گرفت یک دکه ی پف فیل فروشی بزند.خیلی گل فروخت تا توانست اینکار را بکند.او دکه اش را زد.خیلی خوشحال بود.پف فیل دوست داشت خیلی دوست داشت ولی هیچ وقت نخورد.هر روز بیشتر کار کرد.بیشتر فروخت.بچه های کوچک که چشمشان به آن دکه می افتاد مادر و پدرشان را مجبور می کردند که یکی برایشان بخرد.پسرک تصمیم گرفت مقداری پول را خرج نکند.به عبارتی می خواست پس انداز کند.او از دکه ی پف فیل ، به مسافرخانه رفت.آن جا کار گرفت.همزمان گاهی پف فیل هم می فروخت.بعدتوانست خانه ای اجاره کند مدت زیادی در مسافرخانه بود تا به قدری پول در آورد که بتواند از بیرون کتاب های زیادی بخرد تا مطالعه کند.چندین سال گذشت.تا زمانیکه پسرک ولگرد توانست صاحب رستوران بزرگی در شهر شود.او گذشته ی خود را فراموش کرده بود.حالا برای خودش کسی بود.روزی که داشت به خانه اش می رفت پشت شیشه ی مغازه ای دید : کاروان شادی.به زودی وارد می شود.او برای چند لحظه خشکش زد. آنشب آخرین اجرای کاروان شادی بود.خیمه ی رنگارنگ پف فیل فروشی ، نوشابه فروشی.توی صف ایستاد.نوبتش شد.قبل از اینکه بلیت بخرد صدایی به گوشش رسید.صدای ناله.برگشت.پسرکی را دید.با لباس های کهنه و پاره.کمی آنطرف تر ایستاده بود.روی دیوار نوشته بود : ورود گداها ممنوع!بلیت فروش گفت : آقا یه بلیت می خوای؟مرد کنار رفت و دست پسرکی را که روی زمین نشسته بود و گریه می کرد را گرفت.گفت : دو تا بلیت.پسرک خندید.بلیت فروش گفت : نه آقا گداها نمی تونن بیان تو.مرد گفت : این با منه!بلیتی گفت : نه آقا چونه نزن.بلیت می خوای یا نه؟مرد کنار رفت.با پسرک رفتند و کنار درختی به درخت تکیه دادند.فروش بلیت ها که به پایان رسید.خیمه نورانی شد و صدای خنده و سر و صدا همه جا پیچید.پسرک با صدای لرزان گفت : آقا!چرا نرفتین تو؟من خیلی ناراحت نیستم.مرد گفت : به نظرم بیرون موندن خیلی بهتر بود تا این که به جای تو برم اون تو!اصلا لازم نیست ناراحت باشی.منم یه وقتی مثل تو بودم.خیلی پول جمع کرده بودم ولی نذاشتن برم تو.یک کم که با خودم فکر کردم دیدم واقع احمقانه ست که اون همه پولو صرف دیدن یک مشت مسخره بازی کنم.من پولا مو جمع کردم و یه رستوران گنده زدم.راستی گفتم رستوران.میای بریم رستوران من یه غذای چرب و چیلی بخوریم؟!برق از سر پسرک پرید.شادی تمام صورتش را گرفت.مرد پسرک را سوار ماشین کرد و با هم از آن جا رفتند.آن مرد همیشه از بچه های گل فروش گل خرید.هیچ وقت به کاروان شادی نرفت و هیچ وقت پف فیل نخورد.

آسمان سیگاری شده

آسمان سیگاری شده.زمانی می گفت دودی نیستم.حالا دودی شده.درخت ها پیر شده اند.زمانی سبز بودند اما حالا شکسه شده اند و نمی شود فرقشان را در پاییز و تابستان و بهار و زمستان فهمید.چمن ها زرد شده اند.دیگر دوست ندارند به آسمان نگاه کنند.پس دیگر نروییدند.دریاها کثیف شده اند.روزی آبی دریا را به چشم می دیدم.اکنون دریا سیاه است.این آینده ی کثیف ماست.

رویاها

همه چیز تمام می شود.همه چیز تمام شدنی است…فقط رویا ها هستند که هیچ وقت به پایان نمی رسند.
هر رویایی به واقعیت تبدیل شود : رویایی دیگر جایش را می گیرد.

رویاها ، آرزوها ، امید ها این ها همه چرخ دنده های بزرگ ماشین زندگی هستند که اگر نباشند زندگی پیش نمی رود.

نخ بادبادک رویاهامان همیشه به به شاخه ی درختی گیر کرده.و اگر نخواهیم و بلند نشویم و بادبادک را پایین نکشیم رویاها همیشه رویا می مانند.

رویاها

مدت ها در دریای رویاهایم شناور بودم و از خشکی واقعیت فاصله می گرفتم.آه بله دریای رویاها جاییست که خشکی واقعیت زیرش دفن شده و من دوستش دارم.و بعد کم کم در آن غرق شدم و دیگر حتی نتوانستم جزیره هیا واقعیت را از دور ببینم و من در رویا غرق شدم و مدت ها در آن ماندم و از زلزله های خشکی های واقعیت در امان بودم و هیچ چیز را حس نکردم و زمانی که سر از دریا بیرون آوردم دیگر…همه چیز تمام شده بود.

باران

باران یعنی مرگ!یعنی از بین رفتن.یعنی غرق شدن.باید خودت را از دست قطره های کور و غول پیکر باران که نمی بینند کجا می ریزند نجات دهی زمانی که باران می بارد کار تمام می شود و همه باید دیوانه وارد فریاد بزنند و فرار کنند.آخر می دانی ، من یک کک هستم!